شبي براي آرزوهاي بي‌حساب و کتاب
ليله الرغائب نزديک است؛ آرزوهايت را به خط کن
در ميان آرزوهايت بخواه تا در سايه سار يکتايي اش جان تازه کني. آرزو کن که زنجير ياد و محبتش همواره بر گردنت باشد آرزو کن که به آنچه داري طرب کني و هرگز تيغ روزگار بر رويت تيز نشود. آرزو کن آنقدر از غرور و سرسختي سهم ات نشود که دلي را برنجاني که تيغ از زخم بيرون مي آيد اما آزار از دل نه.   
موسسه آرمان شهر/ يادآوري اش هميشه شيرين است؛ يادآوري روزهايي که سرخوش و بي ادعا روزها را به شب مي رساندي. در خيالات کودکي ات گاه مسافر قصه ها مي شدي و در دل روياها، آرزوهايت را مي شمردي . آرزوهايت هم رنگ و بوي ديگري داشت. شبي در روياهايت صاحب توپ فوتبال و ستاره تيم ملي بودي و يا عروسک مو طلايي و شبي ديگر...
زياد طول نکشيد قد کشيدي مثل يک نهال؛ آرزوهايت هم قد کشيد. ديگر آرزوي توپ فوتبال و جعبه مداد رنگي را در سر نداشتي، دل بسته بودي به دوچرخه خوش رنگ پشت ويترين که هربار نگاهش مي کردي بيشتر محسورش مي شدي.
باز تو قد کشيدي و آرزوهايت هم قد کشيد. دوچرخه، مدادرنگي، عروسک و توپ حال تبديل شده بود به قبولي در دانشگاه و پيدا کردن يک شغل خوب و عشقي پاک . آرزوهايت رنگشان عوض شده بود. ديگر در ميان ابرها و هنگام خيره شدن به سوسوي ستاره ها دنبالشان نمي گشتي. حال تو در دل دهکده جهاني مک لوهان و جامعه پساصنعتي بل نفس مي کشي نه در دل نقاشي هاي خط خطي شده کودکي.
ديگر بزرگ شده اي و به حکم بزرگي کمتر فرصت مي کني فکر کني راجع به آرزوهايت. شايد هم خجالت مي کشي تا مثل زماني که پسر بچه اي شرور بودي يا دختر بچه اي نمکي آرزوهايت را به خط کني و از همان کسي که ثانيه به ثانيه از جوانه بودنت تا درخت شدنت کنارت بود بخواهي که آرزوهايت را به واقعيت تبديل کند.
 
 
 
ورود

شما هنوز در سایت ما عضو نشده اید.برای عضویت اینجا کلیک کنید.

کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.